این همه پنجره باز!
پس چرا دلگیرم من هنوز؟
این همه بارش پاک باران!
پس چرا تشنه ام من هنوز؟
این همه نشان در جاده ها!
پس چرا گم شدم من هنوز؟
این همه فریاد در گلو!
پس چرا ساکتم من هنوز؟
این همه درد در دل!
پس چرا لبخند می زنم من هنوز؟
امده بودم که بعد از سکوتی طولانی چیزی بنویسم که خار ناگفته ها از دل برکنم این شعر را گویا تر دیدم:
« آزادی »
برای پرندهی دربند
برای ماهی در تُنگ بلور آب
برای رفیقم که زندانی است
زیرا، آن چه را که میاندیشد، بر زبان میراند.
برای گُلهای قطعشده
برای علف لگدمال شده
برای درختان مقطوع
برای پیکرهایی که شکنجه شدند
من نام تو را میخوانم: آزادیبرای دندانهای به همفشرده
برای خشم فرو خورده
برای استخوان در گلو
برا ی دهانهایی که نمیخوانند
برای بوسه در مخفیگاه
برا ی مصرع سانسور شده
برای نامی که ممنوع است
من نام تو را میخوانم: آزادیبرای عقیدهای که پیگرد میشود
برای کتکخوردنها
برای آن کس که مقاومت میکند
برای آنان که خود را مخفی میکنند
برای آن ترسی که آنان از تو دارند
برای گامهای تو که آن را تعقیب میکنند
برای شیوهای که چهگونه به تو حمله میکنند
برای پسرانی که از تو میکشند
من نام تو را میخوانم: آزادیبرای سرزمینهای تصرفشده
برای خلقهایی که به اسارت در آمدند
برای انسانهایی که استثمار میشوند
برای آنانی که تحقیر میشوند
برای مرگ بر آتش
برای محکومیت عدالتخواهان
برای قهرمانان شهید
برای آن آتش خاموش
من نام تو را میخوانم: آزادیمن تو را میخوانم، به جای همه
به خاطر نام حقیقی تو
من تو را میخوانم زمانی که تیرگی چیره میشود
و زمانی که کسی مرا نمیبیند،
نام تو را بر دیوار شهرم مینویسم،
نام حقیقی تو را
نام تو را و دیگر نامها را
که از ترس هرگز بر زبان نمیآورم
من نام تو را میخوانم: آزادیسرودهای از پُل الوار Paul Éluard (١٨٨٥-١٩٥٢) شاعر فرانسوی و یکی از معروفترین شاعران سوررآلیست.
ترجمهی آزاد از مجتبا کولیوند
دل ازرده شد از من خسته دل
مي سپارم دلم را به باد
مي شوم يك درخت
صدا ميكنم
باد پاييز را
به هر برگي از اين درخت
حرف نا گفته است
برگها را مي دهم دست باد
كنون اين منم
هزار تكه در دست باد
نوشته به هر برگ زرد
قصه ي تلخ يك روز سرد
مي شوم يك درخت
برگ ها را مي سپارم به باد
مبادا سر راه اين باد وحشي نشيند
مبادا به هر زوزه ي سوزناكش
دل نازكش زخمي از غم ببيند
برنجد زمن بار ديگر!
برنجد زمن بار ديگر!
اگر مي پرسيدي كه
اين روزها چگونه ام؟
يا در خلوت خود به چه حالم من؟
وگر در لحن پرسشت
جز عادت به پرسيدن اين سوالها
چيزي چون هوس یافتن پاسخ بود
به تو مي گفتم كه :
تو مي داني
حال ان تپه را
كه هر شب و روز
صداي پاي امواج را
چند متر انطرفتر مي شنيد
ليك هيچ موجي
تا اغوش ان تپه بالا نیامد!
من نيز چون ان تپه
هميشه در اين حسرتم
چرا از درياي عشقت
موجي بلند تر برنخاست
و تا كنارم نیامد؟
عادلانه نيست كه
شمعي را
به پيمانه ي خورشيد
اندازه كنند!
و رودی را
به پيمانه ي دريا!
و مرا
به پيمانه ي تو!
به شبي تار
شمعي بيافروز
و تشنه كه بودي
از رودی گذر كن
و چون تنها شدی
مرا بخوان!
بيا بشين كنار من
نميشناسيم دگر؟
مرا به نام من بخوان
به يادت هست نام من؟
نگاه كن به من دمي
ز روزهاي دور دست
زخاطرات گمشده
نشانه اي نمي رسد به تو؟
در ان زمان خوب دور
به كوچه باغ قلب تو
نشاني از بهار بود
ستاره هاي اسمان
مرا زپشت كوهها
از ان زمين سرد دور
به سوي قلب گرم تو
به سرزمين سبز تو
هماره رهنمون شدند
من امدم
پرنده ي مهاجري
پر از اميد و ارزو
پر از خيال لانه اي
به شاخه اي، به گوشه اي
پر از هواي زندگي
كنون به كوچه هاي سرد،
به باغ هاي زرد زرد،
به دشت لخت بي علف،
به شاخه هاي غمزده،
نشاني از بهار نيست!
به ماندن ار رضا دهم
چگونه من كنم به سر؟
به رفتن ار رضا دهم
چگونه من كنم سفر؟
تمام سرزمين تو
اسير دست بادها
تو وانهاده اي مرا
سپرده اي به يادها
به جاي عشق زندگي
به جاي جاي قلب تو
برودت خزان خزيد!
ز سرزمين سرد تو
هواي زندگي رميد!






